

من ، تو ، شوق رسیدن!
می گویند: بتاب!
از بدو دلدادگی تا انتهای سرگشتگی!
و من؛ مات! تنها در افکار خود سایه روشن می زنم!
می گویند: بخوان!
از ابتدای خلقت تا روزهای نیامده!
و من؛ مبهوت! در آشفتگی خود فریاد می زنم!
می گویند: برقص!
از بلندای ناز تا خواهش نیاز!
و من؛ بی تاب! دوش به دوش پروانه ها دیوانه می شوم!
می گویند: بمان!
از دیروز روز تا فردای شب!
و من...
و من می روم!
که شامگاهان بی روزن به استجابت صبح ننشسته اند!
می روم که آغاز کنم!
از امروز روز تا فردای روزتر؛
اما؛
آخر بی همسفر که نمی شود پرید!
باید تو باشی تا شوق رسیدن معنا بگیرد!
مرا گم کن در آغوش خود ای یار
که می خواهم در آغوشت بمیرم
همیشه با منی هر جا که باشم
به رویای حضور تو اسیرم
مرا گم کن میان بوسه هایت
مرا آسان به عشقت مبتلا کن
تو را می خواهم ای سردار خوبی
دچارم کن گرفتار بلا کن
مرا از من بگیر و در شبی دور
بخوابانم به لبخند ستاره
میان دشت بی تاب شقایق
صدایم کن به فریادی دوباره
مرا گم کن در آغوش خود ای یار
که می خواهم در آغوشت بمیرم
همیشه با منی هر جا که باشم
به رویای حضور تو اسیرم
نه!
کاری به کار عشق ندارم!
من هیچ چیز وهیچ کس را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من وتو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا
هر چیز و هرکسی را
که دوستر بداری
حتی اگه یک نخ سیگار
یا زهر مار باشد
از تو دریغ می کنند....
پس
من با همه وجودم
خود را زدم به مردن
تا روزگار دیگر
کاری به من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
ناگفته می گذارم...
تا روزگار بو بنرد....
گفتم که
کاری به کار عشق ندارم!
مرحوم:قیصر
خدایا کفر نمی گویم
پریشانم
چه می خواهی تو از جانم؟
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو میدانی
که انسان بودن و ماندن دراین دنیا چه دشوار است
چه رنجی می کشد آنکس که انسان است واز احساس سرشار است!
(دکتر علی شریعتی)
تجربه ی زندگی کردن
صدای خورد شدن استخونامو زیر چرخ دنده هاش می شنوم
مث صدای له شدن برگای خشک زیر قدمهام میمونه
پیکر نحیف من زیر قدمهای قدرتمند اون
اما
قشنگه
خیلی اوقات آدما دوست دارن برای عذابش
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم .
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب میشود و برای نخستین گلها تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .
تو را به جای همه کسانی که دوست نمیدارم دوست میدارم .
بی تو جز گستره یی بیکرانه نمیبینم میان گذشته و امروز.
از جدار آیینهی خویش گذشتن نتوانستم میبایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش میبرند.
تو را دوست میدارم برای خاطر فرزانهگیات که از آن من نیست .
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمیدارم.
میاندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی تو خورشید رخشانی که بر من میتابی هنگامی که به خویش مغرورم سپیده که سر بزند در این بیشهزار خزان زده شاید گلی بروید شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .
پس به نام زندگی هرگز نگو هرگز